خودم با مامانم رفتم ازمایشگاه
دیدم تو دیکشنری دنبال ترجمه ی لغات تخصصیه
نفهمیدم
چند روزی بود که درگیر دکتر و وقت عمل بودن
از حرفاشون که می پرسیدم شنیدم که توده است
نفهمیدم
انقدر تو اتاق عمل بود که شاکی شدم
گفتم چرا نمیارنش بیرون ۸ ساعت چیکار می کنن
از داداشم فهمیدم سرطانه اما
نفهمیدم
هر ۲۱ روز رفت شیمی درمانی
چندین ماه رفت و باز یه عمل دیگه
نفهمیدم
موهاش ریخته بود
روحیه اش رو حفظ می کرد
من فقط درس می خوندم که غصه ی منو نخوره اما
نفهمیدم
.
.
.
الان ۲۷ ساله ام شده و هنوز داره می جنگه
می جنگه اما خسته است
این همه سال جنگید که من بفهمم
بفهمم و قدر بدونم
بفهمم که روزایی که گذشت بر نمی گرده
الان خسته است
خسته است از جنگیدن
اما من دارم می فهمم
اون موقع خیلی بچه بودم
الان یه کم بزرگتر شدم
هنوز نفهمی هام ادامه داره
اما میدونم خدا بزرگتر از اینه که وقت نده تا من بفهمم
خدا بزرگتر از اونه که بذاره اون نجنگه
نا امیدم نکن
دلتنگی های تنهایی...ما را در سایت دلتنگی های تنهایی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 102